Untitled

Wednesday, May 14, 2008 - ماجرای عشق

حدود ساعت 11 روز یکشنبه بود...در یه جلسه کاری بودم که موبایلم زنگ زد. یه شماره تلفن ناشناس بود. دوباره همان شماره زنگ خورد. گوشی را برداشتم و دختری از آن طرف خط شروع به صحبت کرد.. سلام، حالت خوبه... صداشون نشناختم اما همینجوری به صحبت معمولی ادامه دادم تا ببینم چی میگه... فکر کنم فهمید که نشناختمش، گفت منو نشناختی، من هم گفتم نه شما رو شناختم ویه باره حس کردم نکنه همونی هست که ازش جدا شدم!!!... بهم گفت که من الان ........ هستم و دوست دارم ببینمت. من هم مثه آدمهای بی اختیار گفتم باشه، کجا بیام؟ و بعد از گرفتن آدرس محل قرار، بهش گفتم که تا یه ربع دیگه آنجا هستم... به همکارهام گفتم که یه کار فوری پیش آمده و سریع زدم بیرون.. تو راه که می رفتم، به خودم گفتم "معلوم نیست که چه خوابی برام دیده؟"، اما گفتم مسئله ای نیست، من که خیلی وقته باهاش حساب و کتابی ندارم... حالا که تماس گرفته، فقط میرم ببینم چی میگه. سر قرار نبود.. یه دور زدم، دیدم پیداش نیست.. رفتم پارک کردم و خودم همانجا ایستادم. بی تاب بودم و به طرف بالا و پایین قدم میزدم تا اینکه دیدمش... بعد از سلام و حال و احوال، سوار ماشین شد و بهم گفت چقدر تو شکسته شدی... من هم به او گفتم که تو هم چقدر زشتتر شدی. بهش گفتم که چه خبر؟ چکارا کردی؟ و او هم از زندگیش گفت و اینکه قراره ازدواج کنه. من هم بهش گفتم خوب خیره به امید خدا و امیدوارم که خوشبخت بشی. ازش پرسیدم که چرا منو میخواستی ببینی؟ گفت که فقط دلم میخواست که ببینمت و کار دیگه ای باهات نداشتم. من رو میگی، جا خوردم.. یعنی بعد از این همه تلخی، جدایی و روندن او از زندگیم و گذشت زمان، دلش برام تنگ شده... تو خیابونها یه کم چرخیدیم، از اوضاع و احوالمون برای هم تعریف کردیم... بهش گفتم که اصلا بیادش نبودم و ... همه احساسی (که قبلا براتون نوشتم) رو که بهش داشتم رو گفتم... گفتم که با خودم عهد کرده بودم که باهاش دیگه ارتباط نداشته باشم و جوابشو ندم.. او هم گفت که چند روزه که میخواسته منو ببینه (قبل از اینکه ازدواج کنه) ولی از این می ترسیده که درخواستشو رد کنم. من هم ازش تشکر کردم که این لطفو کرده و حداقل این بار را برایم ثابت کرده که فقط برای خودم دوستم داشته. احساس خیلی خاصی نسبت به او نداشتم... حتی برای نهار دعوتش نکردم. او هم گفت که نهار خونه منتظرش هستن و قرار شد تا عصر همدیگر را ببینیم. می خواستم یه جایی پیاده اش کنم که گفت اگه میخواهی عصر بیام پیشت، باید منو تا دم خونه برسونی... البته تمایل چندانی نداشتم، ولی چون می خواستم عصر ببینمش و فکر می کردم که حتما موقعیت سکس پیدا میشه، من هم گفتم باشه. همچنان خوشگل و جذاب باقی مانده بود، اما زیاد روی من تاثیر نگذاشته بود...میتونم بگم که زیاد تحت تاثیر دیدن دوباره اش قرار نگرفتم... یه کم از هر دری صحبت کردیم ولی انگار نه انگار که قبلا از هم برای همیشه جدا شده بودیم... در مسیر برگشت به محل کارم، فکرم مشغول او شده بود... این که او فقط و فقط و صرفا برای دیدن دوباره من، حاضر شده بود منو ببینه و هیچ چی دیگه وجود نداشته، خیلی من رو داشت تحت تاثیر قرار می داد. یادم نمیاد که چه فکرایی توی ذهنم دور می زد، اما ناخودآگاه این کارش خیلی داشت منو تو فکر عشقی که بهش داشتم و ....، فرو می برد.
عصر که آمد نشستیم و با هم یه کم صحبت کردیم. احساس می کردم نسبت به صبح خوشگلتر شده است. در مورد تیپ و قیافه اش بگم که با قدی در حدود 175 و اندام توپر و خیلی سکسی و صورتی بسیار زیبا و چشمانی قشنگ، از زنان بسیار جذاب حساب می شه و همیشه همه زیبایی او را تحسین می کردند. با هم یه کم جر و بحث کردیم... او گفت که منو از خودت راندی و به من بد کردی. من هم گفتم برای اینکه خیلی اذیتم کردی و بی وفایی کردی و ... او گفت که آخه تو نگذاشتی هیچ وقت به تو تکیه کنم....من به باد نمی تونستم تکیه کنم...من که تحت هر شرایطی حاضر بودم با تو باشم و با تو زندگی کنم (حتی به صورت غیررسمی) ....ولی تو هیچوقت زیر بار نرفتی... من هم گفتم که چون قصد ازدواج با تو را نداشتم، به نفع خودت بود که بروی تا اینکه جوانی و فرصتهایت را به پای من از دست ندهی. (اینو هم در مورد خودم بگم که چون یه بار در ازدواج شکست خوردم، با خودم عهد کردم که دیگه ازدواج نکنم) جر و بحثمون زود تموم شد، چون که هیچکدوممون قصد نداشتیم این لحظات کوتاه رو خراب کنیم.. ... من که به یاد گذشته ها، هوس سکس به کله ام زده بود... کنارش نشستم تا شروع کنم. او هم درآمد و گفت که من حاضر به سکس با تو نیستم، چون قراره با یه نفر دیگه ازدواج کنم... من هم که خیلی بهم برخورده بود، از کنارش بلند شدم. یه کم دیگه با هم صحبت کردیم... و وقتی دید که ناراحتم، گفت بیا بشین کنارم. رفتم و خواستم کم کم دوباره شروع کنم، ممانعت می کرد. گفتم خوب بیا همدیگه رو فقط در آغوش بگیریم... (البته تصمیم گرفته بودم هر جوری هست راضیش کنم تا باهاش سکس داشته باشم.) یه کم ناز و نوازشش کردم... اما راضی نمیشد... گفتم خوب باشه قبول دارم که باهات سکس نداشته باشم، فقط بیا تا فقط (به یاد گذشته ها) لخت در آغوش هم بخوابیم. به هر ترتیبی بود لباسهاشو در آوردم و شروع به ناز و نوازشش کردم. خیلی جالب بود تا وقتی که احساس نکردم او هم تا حدی راضی شده و آلت جنسی ام رو نوازش نکرد، اصلا تحریک جنسی نشدم... (ببخشید، دوست ندارم که از جزئیات سکس و اندام عشقم بگم ولی در خاطره های بعدی جبران می کنم.). کم کم کارم رو پیش می بردم و هرجوری بود سعی می کردم تا تحریکش کنم، تا اینکه بهم گفت که باشه فقط از عقب سکس کن (و باهام بازی کن)، ولی با جلوم کاری نداشته باش. اما من که فقط دوست داشتم از جلو باهاش سکس داشته باشم، بهش گفتم نمیخوام. حاضرم سکس نداشته باشم، ولی از عقب باهات سکس نداشته باشم... (به هیچوجه دوست نداشتم تا رابطه یک طرفه جنسی باهاش داشته باشم). دردسرتون ندم که کم کم کار خودمو کردم. به نظر میامد، زیاد تمایلی به سکس نداشت (و برخلاف قبل که خیلی زود تحریک می شد) وتا حدی به سختی ارضاء شد (مثله اولهای آشناییمون). در حین سکس و وقتی که عریان در کنارم بود، به این فکر می کردم که هیچکس برایم از او زیباتر نبوده است.
با هم کمی صحبت کردیم و برای شام رفتیم بیرون... هیچکدوم تمایلی برای شام نداشتیم، ولی بهانه ای بود برای با هم بودن... تو خیابونها چرخیدیم.... از هر دری صحبت کردیم.. از گذشته، از آینده... مثه بچه ها که به مادرشون میرسن و دوست دارن همش صحبت کنن و از هر چیزی که گذشته بود، از هر دری صحبت کردیم... احساس می کردم دارم سبک میشم... یه عقده ای که خیلی وقت بوده توی روحم گیر کرده، داره باز میشه... ... دو تا مسئله (تو وجودم) بود که داشت با هم حل می شد: اول اینکه بدون برنامه و یه باره (و بدون اینکه حرفامون رو به هم بزنیم) از هم جدا شدیم. و در زمان جدایی (که با اصرار من بود) از دستش خیلی دلخور بودم و با ناراحتی زیاد ازش جدا شدم... دوم اینکه همیشه فکر می کردم که او عاشق من نیست و منو به خاطر خودم دوست نداره... چون خیلی برای به دست آوردن عشق او تلاش کرده بودم، این مسئله برایم به صورت یه عقده ناجور درآمده بود... (اگه یادتون باشه، قبلا تو خیلی از جاهای آویزون نوشتم که تنها آرزویم رسیدن به یه عشق واقعی هست) ولی با آمدنش به من ثابت کرد که عاشقم بوده (و هست)... (و من با حماقت و خودپرستی هر چه تمام و علیرغم اینکه خودم خیلی عاشقش بودم، در همه دوران ارتباط طولانی مان، حاضر نشدم که قبول کنم که او هم عاشق من هست.). و از همه مهمتر اینکه (در این دوران پس از جدایی) با مهارت هر چه تمامتر خودم را فریب داده بودم، که دیگه اصلا دوستش ندارم و برایم اهمیتی ندارد و هیچ لحظه ای خلاف این را احساس نکرده بودم. آن هم من، که با همه روراستم و آدم ساده ای هستم. در حالی که در همه مدتی که از او دور بودم، از درون می سوختم، خرد می شدم، نابود می شدم (بدون آن که به اندازه یه سر سوزن، دلیلش را بدونم یا حاضر بشم بهش فکر کنم) (واقعا ما آدمها چه موجودات پیچیده و عجیبی هستیم که با مهارت تمام خودمون رو هم گول می زنیم.) ... میدونین که قبلا (از روی حماقت و خودشیفتگی و خودخواهی) فکر می کردم که او صرفا منو به خاطر خودم نمیخواد و به خاطر ساپورت مالی که ازش می کردم، منو میخواد (ولی آخه فکر نکردم که آخه برای دختری به خوشگلی او امکان پول درآوردن از این راه مگه نبوده که بخواد اینقده منت منه بی شعور رو بکشه)... البته دو دره بازی می کرد و بدش نمی آمد با بقیه هم ارتباط داشته باشه (که شاید یکی از دلایلش این بود که نگذاشتم به زندگی با من امیدوار باشه و بتونه آینده ای را در جلوی رویش ببینه... اصلا هر دلیلی میخواد داشته باشه.. مگه من او را خریده بودم... مگه بنده زرخرید من بود...) ... او عوض شده بود... خوش اندامتر شده بود و از یه حالت دخترونه به یه حالت باوقارتر و سنگینتر تغییر کرده بود. می گفت که (بعد از جدایی از من) خیلی سختی کشیده... و اینها باعث شده تا خیلی تغییر کنه....خیلی ناز شده بود... ... مثل آدمی که دوباره داره متولد میشه.... هر لحظه ای که از بودنش می گذشت، بیشتر احساس سبکی و نشاط و زنده بودن می کردم... همه چیزهایی که تو دلم بود به او گفتم... همه حرفهایی که براتون نوشتم... همه احساسم، همه عشقم...... بارها به او گفتم که چقدر دوستش داشته ام و دارم. چه لحظه های زیبایی بود.... تا پاسی از شب گذشته با هم بودیم... دستامون تو دست هم بود و با همه وجودمون شکوه و زیبایی عشقو حس می کردیم و می چشیدیم... احساس می کردم همه چیز قشنگه و پس از مدتها دنیا دوباره داره بهم لبخند میزنه.
با اینکه خیلی دیر خوابیدم، ولی فردای آن روز با سرزندگی از خواب بلند شدم (چند وقتی بود که اصلا دل و دماغ بیدار شدن نداشتم.). باورتون نمیشه، ظرف کمتر از یک روز اینقدر تغییر کرده بودم که همه تعجب می کردن و حتی بعضی ها بهم گفتن چکار کردی که چند سال جوونتر شدی... خیلی سرحال بودم... احساس زنده بودن داشتم... از عشقم خواسته بودم تا قبل از ناهار بیاد پیشم. انتظارم زیاد طول نکشید و به نزدم آمد.. به یاد گذشته ها، برای نهار به رستورانی که همیشه با هم می رفتیم، رفتیم. خاطره های گذشته را مرور کردیم. اولین روزهای آشنایی... لحظه به لحظه روحیه و حالم بهتر می شد و از عالم دلمردگی بیشتر و بیشتر فاصله می گرفتم... همه عشقی که داشتم با شتاب داشت همه وجود تهی از احساسم، را لبریز می کرد... احساسم لطیفتر و لطیفتر می شد. مانند زمینی خشکیده در کویر بودم که اکنون از سر لطف باران عشق، داشت به دشتی پر از گلهای بهاری تبدیل می شد. نمی دانم چطور احساسم را در قالب کلمات جاری سازم... هر چه سعی می کنم، می بینم نمی توانم حتی گوشه ای از زیبایی آن لحظات را بیان کنم. با گذشت هر ثانیه، مانند کسی که از یک کمای طولانی به هوش می آید، بزرگی عشقی که در دلمان بود را بیشتر احساس می کردم. (ببخشید که نمی توانم خوب بنویسم، امیری که در نوشتن کم نمی آورد، اکنون گدایی واژه ها را می کند تا شاید بتواند ذره ای از روشنی آتشی که وجودش را فراگرفته بود، بیان کند.) به خانه من رفتیم... تا دوباره یاد لحظات تب آلود را زنده سازیم... او یک لباس زیر را که من دوست داشتم، پوشیده بود... به هم نزدیک شدیم تا زیباترین (و شاید آخرین) هماغوشی مان را تجربه کنیم... باورتان نمی شود که وقتی او با من مشغول بود، در عین اینکه غرق لذت بودم ولی برای دقایقی چند انگار که در این دنیا نبودم (طوری که او فکر کرد به خواب رفته ام). رویای عشق هماغوشی پر از لذت و هماهنگی را برایمان به ارمغان آورده بود... بر خلاف روز قبل عشقم هم با همه وجودش در وجودم پیچیده بود. در میانه های کار و در هنگامی که با همه وجود و احساسمون غرق در عشق بازی بودیم، اشک از چشمانم جاری شد... ... به یاد نمی آورم که در همه عمرم چنین عشقبازی یا شاید بهتر است بگویم پاکبازی را تجربه کرده باشم... پس از اینکه عشقبازیمان تمام شد، برایتان شاید باورکردنی نباشد، که احساس پاکی می کردم. احساس می کردم که از بار غم و گناهان سبک شده ام
مثل کودکی که مادرش را پس از سالها دوری یافته باشد برایش از همه چیز گفتم. از اولین خاطراتم با دختران در سن نوجوانی، چیزهایی که به او هیچگاه نگفته بودم... انگار یکی بود از جنس خودم... انگار خودم بودم که داشتم با خودم درد دل می کردم... هر احساسی که داشتم و هر چیزی که در دلم بود را به راحتی و آزادی برایش گفتم... از خانه بیرون رفتیم و در وسط اتوبان همت بود که اشک ریختن هایم شروع شد... با هر قطره اشک سبکتر و سبکتر می شدم... و فقط برای اینکه عزیزم ناراحت نشود، خودم را کنترل می کردم... دستانمان از هم جدا نمی شد... از عظمت عشقی که در دلمان بود، شگفت زده بودم. افسوس که چنین عشقی در دلم بود و من ندانستم و قدرش را ندانستم. او هر لحظه زیباتر و زیباتر و طنازتر می شد... او هم احساساتی شبیه من داشت... می گفت که همه سالهای آشناییمون یک طرف، این چند روز کوتاه هم یه طرف. با اینکه می دانستم که عمر این خوشبختی کوتاه است، اما غمگین نبودم... فقط از اين متاسف بودم كه چرا در گذشته قدر عشقشو ندونستم. ... (قدرت نوشتن ندارم و برای همین همه چیز راخلاصه می کنم) فردای آن روز هم با هم بودیم، و فقط با هم حرف زدیم... هر چی جوک بلد بودم برایش گفتم... با هم آهنگ گوش کردیم... در مورد زندگی آینده اش هر نکته ای که می دانستم به او گفتم... و او هم از من خواست تا به زندگی ام برگردم و به دنبال موفقیت باشم... نکته هایی که از بچه های آویزون یاد گرفتم برایش گفتم (مثله حرفهای مهبانو در مورد عاشق خود بودن و ...) چه صداقتی در کلاممان بود، مثله دو تا دوست، دو برادر، پسر و مادر، پدر و دختر... از او خواستم تا برای همدیگر دعا کنیم و خواستم تا به زندگی اش برسد و به من فکر نکند...و اگر توانست گاه گداری مرا از سلامتی خود باخبر سازد... ..و افسوس که عمر خوشبختی کوتاه است... در لحظه جدایی روی زیبایش همانند روزهای اول عاشقیمون، مالامال از لطافت عشق بود. و من با اشکهایم او را بدرقه کردم.
Post A Comment!

<- Last Page :: Next Page ->

About Me



«  December 2008  »
MonTueWedThuFriSatSun
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031 

Recent Posts

- لز من وخواهرم
- من مامانم و خاله میترا
- سکس اشتباهی
- سکس گروهی شراره
- ماجرای شمال
- مادر ودخترگدا
- Untitled
- فرانک
- دماوند
- پیتزا
- سکس مادر زن
- سامی جون
- سکس در کیش
- عشق قدیمی
- شب وتنهایی
- سکس نادر ولیلا
- سکس نادر و میترا
- لز من وخواهرم
- من پسر عمو مامان
- لز من وخواهرم
- پرده حلقوی
- کس دادن ملیحه
- داستان سکسی سعید
- سکس کنار استخر
- سکس 4 نفری
- مامانی
- زن عمو
- سيما-2
- کوتاه .... مفید .... مختصر...
- منشی زیرآب زن
- خاطره شماره 1
- از عقب
- خاطره شماره 2
- خاطره شماره 3
- مي دونين منو داداشم از كجاي مامانمون اومديم
- فيلم سكسي من براي خواهرم
- باغبون مامان و من
- حمام
- سحر-4
- رويا
- پسر همسايه
- اولين سكس در هتل- 1
- پروانه
- اولين سكس در هتل-2
- عمه مريم - 1
- تاوان غرور
- عمه مريم -2
- قرباني انتقام
- من مامان وپسرخالم
- مامان ارش جون
- قسمتی از زندگی من ..... (5)
- قسمتی از زندگی من-9
- قسمتی از زندگی من -7
- ماجرای عشق
- قسمتی از زندگی من-8
- من و ساناز
- حاج تقي – 12
- همجنس گرایی و پیش داوری ها
- حاج تقي – 13
- بهرام و سعيده
- من و شهرام
- داستان من
- همجنس گرا کیست ؟
- واژه نامه ی جنسی
- آزارهای جنسی کودکان
- قسمتی از زندگی من-9
- قسمتی از زندگی من-6
- قسمتی از زندگی من-10
- حقايق
- تصورات غلط و حقایق در مورد انزال خانم ها
- 6 راز برای لاغر شدن
- چوچولهClitoris :
- رحم :
- کلبان Labia Minor (لبهاي کوچک
- سکس از راه مهبل (واژن)
- ملبان Labia Major (لبهاي بزگ):
- آداب و رسوم غلط در شب زفاف:
- حساسیت شب زفاف
- آداب و سنن شب زفاف ، باید ها و نباید ها شب زفاف
- مراقبه ( آرامش روحي ،امواج آلفا )
- تخمدانها
- وياگرا (دارويي براي نعوظ آلت مردانه)
- لیسیدن آلت تناسلی زن مقدمات:
- شب زفاف

Friends

- tony
- calvin