Wednesday, May 14, 2008 - قسمتی از زندگی من-8
امير از پشت در داد ميزد بابا يكي اين درو باز كنه !!!... ديگه داشتم از ترس سكته ميكردم ... توفكر اين بودم كه حالا چه غلطي بكنم كه ديدم كتي با حوله اومد تو اطاق ( تو اين فاصله دوش گرفته بود و يكم سر و وضعشو درست كرده بود )... گفت من درو باز ميكنم ... گفتم پس من چه گهي بخورم ... خيلي خونسرد گفت تو همون گهي رو كه داشتي ميخوردي بخور من رديفش ميكنم ... در حالي كه در اطاقو ميبست گفت ... درو از پشت قفل كن ... مثل برق پريدمو در و قفل كردم و پشت در گوش واستادم .... كتي در حالي كه داد ميزد اومدم رفت و درو باز كرد .... امير : كجائي بابا مرديم از بس پشت در واستاديم .... وحيد : به به مثل اينكه خانوما تازه از خواب بيدار شدن ... امير : اين علي كدوم گوري رفته ... مارو پيچوند كه بياد گوشيشو برداره ... من كه ميگم رفته ويلاي سميرا اينا . كتي : نمي دونم ما كه خواب بوديم ... پيمان : پس آيت كجاس ... از شدت ترس موهام به بدنم سيخ شده بود ... محكم بادست زدم تو سرم و هراسون رو به آيت گفتم اينكه گند زد ... آيت يكم حالش بهتر شده بود و داشت خودشو جمع و جور ميكرد.... جوابي بهم نداد ... پريدم و موبايلو خاموش كردم از ترس اينكه يه وقت زنگ بزنه و تابلو بشم. كتي به پيمان گفت ... حالش خوب نبود تو اطاق امير اينا خوابيده ... احساس كردم پيمان داره مياد طرف در اطاق ... ديگه كم مونده بود بشاشم تو خودم ... كتي يهو داد زد آهاي كجا.. امير پاشو با پيمان برين يه چيزي بگيرين بخوريم اينجوري حال آيت هم بهتر ميشه ... امير : بابا ولمون كن له شديم از بس شنا كرديم ... من كه حال ندارم پيمان : مگه آيت چش شده ؟ كتي : هيچي با شيكم خالي مشروب خورده حالش ريخته بهم ... وحيد : كتي پاشو يكم آب ليمو بهش بده ... كتي : نداريم وحيد : امير پاشو ديگه من حال ندارم... واسه همه پيتزا بگير ... پيمان : پاشو امير فعلا كه افتاده گردن ما ... در حالي كه داشت دور ميشد داد زد ... آيت چي ميخوري ... كتي : آروم بابا شايد خوابيده ... امير : باشه واسه اونم پيتزا ميگيرم ... صداي بسته شدن در اومد ... يه نفس راحتي كشيدم ... كتي همونطور كه با وحيد داشت حرف ميزد نزديك اطاق شد ...قفل درو بي سر و صدا باز كردمو پريدم رفتم پشت ديوار ... كتي درو باز كرد و اومد تو و پشت در واستاد و با خنده گفت شانس اوردينا ... من با صداي لرزون گفتم كتي جون من به تو خيلي مديونم .. نجاتمون دادي ... يه نيگا به آيت كرد و گفت خوبي ؟ ... آيت هم كه حالا زانوهاشو بغل كرده بود و نشسته بود روي تخت خيلي خونسرد گفت آره ... پيش خودم گفتم عجب جيگري داره ... من از ترس كيرم فر خورده و اونوقت اين همينطور گرفته نشسته ! ... كتي: حالا ميتوني از پنجره بري بيرون ؟... در حالي كه داشتم همون لباسها و مايوي خيس رو ميپوشيدم گفتم آره ... يعني فكر كنم ... پنجره رو باز كردم و يه نگاه به بيرون انداختم ... برگشتم پيش آيت ... خم شدم و پيشونيشو بوسيدم ... گفتم منو ببخش اگه اذيتت كردم ... يه لبخند تحويلم داد ... به آيت گفتم تو همينجا دراز بكش تا بچه ها بيان.... كتي گفت تو زود گورتو گم كن .. ما خودمون بلديم چيكار كنيم ... درحالي كه داشتم از پنجره ميرفتم بيرون رو به جفتشون گفتم ...بازم ممنون ... پريدم توي محوطه ويلا و تا اونجا كه ميتونستم دويدم .... رفتم لب ساحل و خودمو انداختم روي شنها ... هنوز نميتونستم درست فكر كنم ... خيلي ناراحت بودم ... همش به خودم ميگفتم نزديك بود همه چيو بريزم بهم ... يكم كه آرومتر شدم پاشدم و راه افتادم به سمت ويلا ...توي راه به هيچ چيزي جز ماجراهائي كه اتفاق افتاده بود فكر نميكردم ... همشون داشتن مثل فيلم از تو سرم ميگذشتن ... رسيدم دم در و با كليد درو باز كردم ... صداي امير بلند بود كه داشت كس شعر ميگفت ... پيش خودم گفتم حالا من چجوري تو روشون نگاه كنم ... رفتم تو حال ... -- سلام بچه ها امير : به به بالاخره موبايلتو پيدا كردي ... وحيد : چرا اينجوري شدي ؟ سرو كلت چرا پر شنه ؟ يهو يادم افتاد كه من حالا چي سرهم كنم تحويل اينا بدم ؟ ... خلاصه هركي يه چيزي ميگفت ... جوابشونو ندادم ... رفتم طرف آشپزخونه ... كتي و آيت نشسته بودن پشت كانتر و آيت هم داشت غذا ميخورد ... يه سلام هم تحويل اونا دادم و يه راست رفتم سراغ يخچال ... هنوزم دلشوره داشتم ... همش فكر ميكردم الان يكي يه سوتي ميده و همه چي خراب ميشه ... در يخچالو باز كردمو شيشه مشروب رو برداشتم و هر چي كه تهش مونده بود يه ضرب خوردم .... امير كه دنبالم راه افتاده بودو اومده بود تو آشپز خونه داد زد .... هوووووو چه خبرته ... يه سيگار از تو پاكت برداشتم و روشن كردم ( تو دوران دانشجويي سيگاري هم شده بودم . البته الان ديگه فقط با مشروب ميكشم ) ... نشستم روي كاناپه و يه داستان بي سر و تهي سر هم كردم كه توش از بزن بزن داشت تا دوستاي دوران دانشگاه و خلاصه واقعا كس شعر بود ... بيشتر همه ازم سوال ميكردن و منم مجبور ميشدم يه كس شعري بهش اضافه كنم ... آخر اونروز به خير گذشت و پسرا كه يكم با شك داستانمو باور كرده بودن ، پيش خودشون فكر كرده بودن كه من احتمالا رفته بودم ولاي سميرا اينا ... ولي توي اون يه هفته كه اونجا بودم فقط كارم اين شده بود كه ميرفتم لب دريا مي نشستم و به ماجراهاي اونروز فكر ميكردم ... از عيد تا الان دو بار با امير تلفني صحبت كردم ( بيشتر به بهونه اين كه ببينم اوضاع مرتبه يا نه ) ... هنوزم وقتي يادم مي افته از بعضي كارا و حرفاي اونروز خندم ميگيره ولي آخرش همون احساس ترس و عذاب وجدان مياد سراغم ...........
|